سایهی مترسک به قلم الهه محمدی
پارت نود و هشتم :
دست پرنیان دراز نشد. زیر چشمی به کارن نگاه کرد و او با خنده چای را به دستش زد. خودش را کمی جمع و جور کرد و چای را گرفت:
-بچهی شما میشه برادرزادهام. قول میدم زیاد بهش سخت نگیرم.
اینبار جای چپچپ نگاه کردن یا پرت کردن اخمی برای پرنیان لبخندی معنا دار زد. چایش را نصفه داخل سینی گذاشت و گفت:
-درمورد یه دختر خوب با مامانت صحبت کردم. بهم قول داده ته و توشو در بیاره و جواب بده.
قلب Ù
لطفا صبر کنید...
