پارت نود و نهم :

به پروین فشار آمد. اینکه عمرش را پای پرنیان گذاشته بود و موقع تصمیم گیری باید با قیّم او مشورت می کرد، احساس حقارت به تنش دست می‌داد.
بلند شد و در حال مرتب کردن لیوان‌ها و ریختن چای گفت:
-عموش اینقدرا خودخواه و خودرای نیست که پرنیان و احساسشو ندید بگیره. بهتره بریم چایی بخوریم. الان بچه‌ها به غیبتمون شک می‌کنن
-مطمئنا کارن می‌دونه علت غیبتمون چیه.
پروین سمت کوروش برگشت و با

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️