سایهی مترسک به قلم الهه محمدی
پارت نود و چهارم :
همراه گلابتون روی زمین نشست و شروع کرد؛
-تو سر دشک آبستن شدی خاله. چهل روزم گذشته که ویارت گرفته.
گلابتون پرسید:
-از کجا می دونید پسر به شکممه؟
-از هوست. حالا بگذره بیشتر معلوم میشه.
-هوسم؟
-ها، ننه خدابیامرزتم سر برادرات مدام هوس مربا داشت.
-داداشام؟
-ها خاله جان. داداشات دوقلو بودن. پیش از گل بهار دنیا اومدن. اما عمرشون به دنیا نبود و سر حصبه مُردن.
-آخی،بیچارÙ
لطفا صبر کنید...

زهراشون
0عالی بود🥹😍