سایهی مترسک به قلم الهه محمدی
پارت نود و سوم :
ماهدخت که برگشت، سر سفره چهار زانو نشست. دو لقمه بیشتر برنداشته بود که از صدای عُقزدن های گلابتون اشتهایش رفت. چشم در چشم ماهدخت شد و نیم خیز شد تا سراغ گلابتون برود. اما خودش را عقب کشید و به دیوار تکیه داد. یک پایش را بالا کشید و گفت:
-جمش کن. اشتهام کور شد.
ماهدخت بلند شد و پشتی آورد و پشت سیاوش خان گذاشت؛
-بمیرم براتون آقو جان. ناهار امروز حرامتون شد.
چیزی نگفت. به گلابتون فک
لطفا صبر کنید...
