سایهی مترسک به قلم الهه محمدی
پارت نود و پنجم :
غرق داستان بود که صدای گوشی اش برخاست. نگاهش که به ساعت افتاد، ترسید. با دیدن نام کارن روی گوشی، تعجب کرد. او زودتر از همه به اتاقش رفته بود و باید هفت پادشاه را خواب میدید. گوشی را جواب داد :
-نیمه شبتون بخیر! اتفاقی افتاده؟
-همیشه پیام میدادم، فوری جواب میدادی. این بار جواب ندادی نگران شدم.
-نگفتید شاید خواب باشم؟
-چرا از خودم پرسیدم. اما اومدم تو حیاط و دیدم برق اتاقت روشÙ

لطفا صبر کنید...

آنیا
0عالیی بود عزیزم ممنونم♥️