سایهی مترسک به قلم الهه محمدی
پارت نود و دوم :
نگاه ماهدخت در چشمان سیاوشخان دو دو زد:
"-مست تو شدن به وصالت هم نیازی نداشت. تا دیدمت مست شدم. حیف که کودکی قسمت قلبت نشد."
نفسش به سینهی سیاوشخان میخورد. تند و پر تنش! باور نمیکرد هنوز در رأس آن هرم قرار دارد. با آنکه آن اعتراف برایش سخت بود و دلش از نداشتن طفلی شکست، اما گفت:
- گلابتون هیچی کم نداره. اگرم بزاد که نقص منو جبران کرده.
-به بزرگتر و تجربهی نداشته نیاز داره
لطفا صبر کنید...
