سایهی مترسک به قلم الهه محمدی
پارت هشتاد و چهارم :
صدای سرفه اش کاملا بیمارگونه بود. بلند شد بیرون برود و احوالی بپرسد تا اگر به دارویی نیاز داشت، جای داروها را به او بگوید. اما تا مقابل در بیشتر نرفت.
صدای در اتاقش که به گوش رسید، عقبنشینی کرد.
هرآن منتظر بود پیامی از کارن روی گوشیاش بیاید. دلش تاپتاپ میکرد. اما چنین اتفاقی نیفتاد. اینقدر با خودش سروکله زد تا بالاخره خوابش برد.
برای صبحانه که وارد آشپزخانه شد، روی میز پر ا
لطفا صبر کنید...
