سایهی مترسک به قلم الهه محمدی
پارت هشتاد و سوم :
اشارهای به لباس آستین کوتاه کارن کرد و گفت:
-اینجوری؟
-سردم نیست.
سمت حیاط پیش افتاد و گفت:
-تا یه سیگار می کشم، ژاکت بپوش بیا.
پرنیان سمت اتاقش برگشت، بافتی برداشت و روی لباسش پوشید.سپس وارد آشپزخانه شد و با ریختن دو چای بیرون رفت.
اصلا به مادرش نگاه نکرد تا با دیدن چشم هایش که در آنگونه مواقع درشتتر ازحد معمولشان می کرد، در تصمیمش مردد شود. اما کاملا متوجه بود نگاه ک
لطفا صبر کنید...
