پارت هشتاد و پنجم :

سرش را از روی شانه ی مادر برداشت. با اینکه دل و زبانش یکی نبود و از بازی‌های روزگار بی خبر، اما گفت؛
-مطمئن باشید ازتون دور نمی‌شم. فقط خواهشا زیاد دل به رایان نبندید.
در حال نوازش کردن دست پرنیان گفت:
-از رفتارات می‌فهمم تمایلی بهش نداری.
-رایان هیچی از کمالات کم نداره. اما هیچ‌وقت نتونستم به عنوان شریک زندگی نگاش کنم. اینو به خودشم گفتم.
-پس پسره رو پیش پیش پَر دادی؟ قبل Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️