سایهی مترسک به قلم الهه محمدی
پارت هشتاد :
در تا آخر باز شد و تقی به دیوار خورد؛
-بازتو اینجوری درو باز کردی؟
-عه، ببخشید آبجی! یادم رفت در بزنم.
اخمی برای پویان پرت کرد و گفت؛
-در زدن پیشکشت بچه. یواشترو درو باز کن. آدمو سکته میدی .
پویان خرگوشی خندید و با خندهاش او را یاد خندههای یوبه انداخت. در دلش خندید و پرسید:
-حالا فرمایش.
-آهان! بابا میگه بیا کارت دارم.
با دیدن نه و ده دقیقه ابروهایش بالا پرید. Ø
لطفا صبر کنید...
