سایهی مترسک به قلم الهه محمدی
پارت هفتاد و نهم :
تا این اسم از ضمیر ناخودآگاهش رد شد، در اتاق باز شد و مردی بلند بالا و چهارشانه داخل آمد.
سریع بلند شد و ایستاد. قلبش زیر پایش افتاد. نگاهش را زیر انداخت و به پاهای سیاوشخان دوخت. هرچه مرد جلوتر میآمد، ترسش بیشتر میشد. بالاخره رسید و مقابلش ایستاد.
سینهاش تند تند بالا و پایین می شد. حرکتش را به وضوح میدید. دست روی شانههای عروسش گذاشت و او را روی گنجه نشاند. دید موقع ورود چگوÙ
لطفا صبر کنید...
