پارت هفتاد و هشتم :

از شلوغی استفاده کرد و کم کم خودش را بالای اتاق رساند. پشت گلابتون ایستاد و وقت پایید. خدمه را که در حال عبور دید، صدا زد تا توجه گلابتون هم به سمتش جلب شود؛
-بله خانوم! امری دارید؟
خم شد و با برداشتن لیوانی شربت، آنرا مقابل گلابتون گرفت و گفت:
-یه جرعه آبم بچکونید تو حلق عروسمون. امشب نباید گلوش خشک باشه.
زنانی که کنار دست گلابتون ایستاده بودند، برای شاهکار یوبه دست و دف زدند. Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آنیا

    0

    ممنون عزیزم بی صبرانه منتظرم 😘

    ۷ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    ❤️❤️

    ۷ روز پیش
  • آنیا

    0

    واای که غش رفتم برا این قسمتایی که فرستادیم. محشر عزیزم .فقط منتظرم حال خوب نو عروسمون رو با دیدن سیاوش خانش ببینم

    ۷ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    ای جانم عزیزم❤️ براتون پارت هدیه می‌فرستم حتما😍🥰

    ۷ روز پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️