سایهی مترسک به قلم الهه محمدی
پارت هفتاد و هفتم :
قاطرجوان تا کوچهها را طی کند و به خانهی اربابی برسد، دل گلابتون مانند پستی و بلندیهایی که زیر پایش تکان میخورد، این طرف و آن طرف میرفت.
تنها نقطهی دیدش، گوشهای درازگوش بود. باد سرد، هر از گاهی زیر دامنش میزد و او را بیشتر میلرزاند.
گفتگوی شب قبلش با خاله مشکات، آمدن داماد به بالینش، شب زفاف، عروس شدن و ته آن شب یادش آمد و به خود لرزید.
صداهای ساز و دُهُل که متفاوت ش
لطفا صبر کنید...
