سایهی مترسک به قلم الهه محمدی
پارت هفتاد و ششم :
دست وپای یوبه حسابی جمع شد. اربابش هنوز ماهدخت را بالای سر میگذاشت. به حق هم ماهدخت سرآمد او و عروس نرسیده بود. اگر جای ماهدخت بود، زمین را به آسمان میدوخت.
سیاوش خان برای سر زدن به پدرش برخاست و بیرون رفت. همین که سیاوش خان از اتاق خارج شد، یوبه با لحنی نیشدار گفت؛
-منتظر بمونید یه گدازاده براتون نسل بیاره. البت اگه بتونه!
ماهدخت چپچپی به یوبه نگاه کرد، سپس بلند شد و بیرون Ø
لطفا صبر کنید...
