سایهی مترسک به قلم الهه محمدی
پارت هفتاد و پنجم :
سوز سردی در روستا میپیچید و صوت یار مبارک به دورش! یک هفتهی دیگر به شب جشن مانده بود.
وجنات امر اینطور نشان میداد، کسی به عاقبت آن وصلت خوشبین نیست. حتی اردشیرخان که رضایت داده بود.
او همچنان عقیده داشت سیاوشخان باید با دختر بزرگ زادهای ازدواج کند. به رعیت اعتمادی نداشت.
دل گلابتون نیز در جوش و خروش بود. از آینده اش بیم داشت. طی چهارده سالی که از عمرش میگذشت، دردهای زÛ
لطفا صبر کنید...
