پارت هفتاد و چهارم :

با اینکه یوبه دختر رعیت حساب می‌شد، اما چون پدرش در دستگاه اردشیرخان خدمت می‌کرد، حکم وزیر زیردستش را پیدا کرده بود. ارج و قرب داشت و خانواده‌اش هم برای اهالی روستا جز بزرگان محسوب می‌شدند.
حالا دختر یحیی چکار داشت به خواهرزاده‌ی زن بهمنیار خباز، که پشت یک دار قالی می‌نشست و دارو ندارش چشمان قشنگ و معصومش بود!!! کسی را هم جز خاله مشکات نداشت. اگر هم داشت در روستایی دیگر بودند و او ت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️