سایهی مترسک به قلم الهه محمدی
پارت هفتاد و سوم :
لباسهایش را عوض کرد و شال جدید را روی سرش انداخت. مقابل آیینه که ایستاد، از شال بیشتر خوشش آمد. به صورتش می آمد! همانطور بیرون رفت تا از کارن تشکر کند. اما او را در پذیرایی ندید. وارد آشپزخانه شد و گفت:
-شالم قشنگه مامان؟
پروین در حال انجام دادن کارهایش برگشت و نگاهی به پرنیان انداخت؛
-چقد بهت میاد! ندیده بودم تاحالا. تازه خریدی؟
-داداشم برام سوغات آورده.
پروین پشت میز نشست و
لطفا صبر کنید...
