سایهی مترسک به قلم الهه محمدی
پارت شصت و نهم :
پیامی روی موبایلش آمد که آلارم داشت. فهمید غریبه است. پیام تمام خودیها را سایلنت کرده بود تا در مواقع کار یا خواندن قصه کاتش نکنند.
دست دراز کرد و موبایلش را از روی عسلی کنار تخت برداشت. وارد صفحه اش که شد، پیامی از کارن دید:
-خوابی یا بیدار؟
به ساعت نگاه کرد. یک و نیم بود؛
-سلام ،شب بخیر.
-بخیر نیست، احساس غریبی دارم.
حس خوبی زیر پوستش نشست. لبخندزنان برایش نوشت؛
-شب Ø
لطفا صبر کنید...
