سایهی مترسک به قلم الهه محمدی
پارت شصت و هشتم :
اما زبان به دهان گرفت و شنوندهی حرفهای مروّت شد؛
-چهار سال پیش بعد از مرگ شوهرخواهر زن بهمنیار، مادر و دخترو رو از روستای مارگون آورده پیش خودشان. خواهر زنشم به تازگی دعوت حقو لبیک گفته.
-چهارسال پیش؟
-ها آقو؟
فکری از سر سیاوشخان گذشت. چشم هایش را ریز درهم کشید:
-همو دخترو نیست که از زیر دست یاشار سر چشمه گرفتیش و بردیش؟
مروّت دو دستش را بهم زد و گفت:
-ها، آقو جان.
لطفا صبر کنید...
