سایهی مترسک به قلم الهه محمدی
پارت شصت و هفتم :
نگاهی به زخم صورت یاشار انداخت. زیر گونهاش کاملا به سمت پایین کَنده شده و دستش را هم پارچهپیچ کرده بود. به خود گفت:
"ضاربی که از روبرو حمله کنه و زخم بزنه، از بالا چاقو میکشه و جراحت بلند میشه. اما زخم یاشار توی صورتش فرو نشسته..."
چشمانش سمت چپ را گرفت و به نقطهای از فضا خیره شد. پرسید؛
-از روی صداش ملتطفت نشدی کیه؟
یاشار سرش را به طرفین تکان داد:
-زیاد حرف نزد.
یونس
لطفا صبر کنید...
