سایهی مترسک به قلم الهه محمدی
پارت شصت و ششم :
غرق زمزمههای دخترک بود که صدای مروّت را بیخ گوشش شنید:
-پاتون طوری شده آقو؟
گردنش چرخید. چشم هایش در سیاهی شب برای صدای دخترک غریبه میرفت. دنبال نگاه مروّت را گرفت و پرسید:
-دست خالی برگشتی؟ نگرفتیش؟
مقابل پای ارباب جوانش زانو زد ؛
-شرمنده آقو. تا برسم بهش جلدی پرید رو زین اسب و زد به جاده. انگاری اسبو رو از قبل آماده داشت.
-نتونستی بشناسیش؟
-قد و قامتش خیلی آشنا بوØ

لطفا صبر کنید...

آنیا
0عالی بود عزیزم ممنون