سایهی مترسک به قلم الهه محمدی
پارت شصت و پنجم :
از بخت بدش، سیاوشخان آن شب کنار ماهدخت بود. چون عقاب با چشمان باز می خوابید. با صدای جیغ ماهدخت، او را به سینه اش کشید و غلتی زد. پشت سرش تکهای از شیشه در رختخوابشان افتاد. ماهدخت را که سلامت کنار کشید، سریع برگشت و بالا را نگاه کرد. سایهی مردی دُرُشت هیکل را دید که از روی نورگیر عقب رفت. بی آنکه لباسش را بپوشد، چنگی روی شلوارش زد و با برداشتن تفنگش بیرون دوید. ماهدخت بلند شد و بازوی سÛ

لطفا صبر کنید...

آنیا
0ولی دلمم خیلی برای ماهدخت میسوزه گناه داره بیچاره😔