پارت شصت و پنجم :

از بخت بدش، سیاوش‌خان آن شب کنار ماهدخت بود. چون عقاب با چشمان باز می خوابید. با صدای جیغ ماهدخت، او را به سینه اش کشید و غلتی زد. پشت سرش تکه‌ای از شیشه در رختخواب‌شان افتاد. ماهدخت را که سلامت کنار کشید، سریع برگشت و بالا را نگاه کرد. سایه‌ی مردی دُرُشت هیکل را دید که از روی نورگیر عقب رفت. بی آنکه لباسش را بپوشد، چنگی روی شلوارش زد و با برداشتن تفنگش بیرون دوید. ماهدخت بلند شد و بازوی سÛ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آنیا

    0

    ولی دلمم خیلی برای ماهدخت میسوزه گناه داره بیچاره😔

    ۱ ماه پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    اره. ماهدخت خیلی مظلوم و خانمه. اگه با گلاب تنها بودن و یوبه نبود خیلی خوشبخت بود سیاوش خان

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️