پارت شصت و ششم :

غرق زمزمه‌های دخترک بود که صدای مروّت را بیخ گوشش شنید:
-پاتون طوری شده آقو؟
گردنش چرخید. چشم هایش در سیاهی شب برای صدای دخترک غریبه می‌رفت. دنبال نگاه مروّت را گرفت و پرسید:
-دست خالی برگشتی؟ نگرفتیش؟
مقابل پای ارباب جوانش زانو زد ؛
-شرمنده آقو. تا برسم بهش جلدی پرید رو زین اسب و زد به جاده. انگاری اسبو رو از قبل آماده داشت.
-نتونستی بشناسیش؟
-قد و قامتش خیلی آشنا بوØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آنیا

    0

    عالی بود عزیزم ممنون

    ۴ هفته پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    زنده باشید. متشکرم

    ۴ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️