سایهی مترسک به قلم الهه محمدی
پارت شصت و یک :
پویان با تعجبی آشکار به کارن نگاه میکرد. اما چیزی نگفت. کارن متوجه بود بچه حرفش را باور نکرده است. کاملا پیدا بود برای بار اول است که پویان صدای خواهرش را آنگونه میشنود. اینکه قصد پرنیان چه بود، معمایی ماند تا سر فرصت حلش کند. حتم داشت مسئلهای پشتش خوابیده است. برای منحرف کردن ذهن پویان گفت؛
-راه باز شد! شیشه رو بکش بالا بریم. سرد شد!
پویان با تکان دادن دست برای دوستانش، شیشه Ø
لطفا صبر کنید...
