سایهی مترسک به قلم الهه محمدی
پارت پنجاه و نهم :
وارد اتاق پرنیان شد یادآوری کند قرصش را بخورد. سرش سمت دیوار کج شده و خوابش برده بود. مطمئن بود قرصش را خورده است. چون خواب آور بودند. والا پرنیان آن ساعت نمیخوابید. لپتاپ را خاموش کرد و آنرا از روی پایش برداشت. آرام صدایش کرد تا دراز بکشد. آنقدر خواب آلود بود که بدون حرفی دراز کشید و خوابید! مانند فرد بیهوشی که کاملا از هوش نرفته و درد را حس میکند، در رویای قصهی سیاوشخان و اطرافیا
لطفا صبر کنید...
