سایهی مترسک به قلم الهه محمدی
پارت پنجاه و هشتم :
-برا حفظ زندگیم مجبورم. تو چرا باهاش درافتادی؟
یاشار درست جواب نداد؛
-پاتو کفش من نکن. سرت به کار خودت باشه.
-بگو چرا! هرکمکی بخوای بهت میکنه. آقو نانجیب و گداصفت نیست.
یاشار از جا بلند شد تا بیرون برود. در همانحال گفت:
-من که نمی ذارم آب خوش از گَلِش بره پایین.
از مقابل یوبه که رد شد، گفت:
-با خان جماعت رو در رو نشو. دشمنی هم داری نیزه رو تو آستینت نگه دار.
یاشار سر جا
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

الهه محمدی | نویسنده رمان
ممنونم از محبتتون و درکتون عزیزم. واقعا سایه مترسک رمانِ خالی نیست
۱ ماه پیشآنیا
0خیلی قشنگ مینویسین عزیزم امیدوارم بزودی این یوبه خانوم دمش قیچی سه واسه همیشه
۲ ماه پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
ستیهی مترسک واسه من قصه خالی نیست. یک زندگی بوده
۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

سیما
0وای من رمان زیاد خوندم ولی این رمان یکی از بهترینهاس لطفا زودتر قسمت بعدیشو نگارش کنید