پارت پنجاه و هشتم :

-برا حفظ زندگیم مجبورم. تو چرا باهاش درافتادی؟
یاشار درست جواب نداد؛
-پاتو کفش من نکن. سرت به کار خودت باشه.
-بگو چرا! هرکمکی بخوای بهت می‌کنه. آقو نانجیب و گداصفت نیست.
یاشار از جا بلند شد تا بیرون برود. در همانحال گفت:
-من که نمی ذارم آب خوش از گَلِش بره پایین.
از مقابل یوبه که رد شد، گفت:
-با خان جماعت رو در رو نشو. دشمنی هم داری نیزه رو تو آستینت نگه دار.
یاشار سر جا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سیما

    0

    وای من رمان زیاد خوندم ولی این رمان یکی از بهترینهاس لطفا زودتر قسمت بعدیشو نگارش کنید

    ۲ ماه پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    ممنونم از محبتتون و درکتون عزیزم. واقعا سایه مترسک رمانِ خالی نیست

    ۱ ماه پیش
  • آنیا

    0

    خیلی قشنگ مینویسین عزیزم امیدوارم بزودی این یوبه خانوم دمش قیچی سه واسه همیشه

    ۲ ماه پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    ستیه‌ی مترسک واسه من قصه خالی نیست. یک زندگی بوده

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️