پارت پنجاه و هفتم :

چنان به سینه‌ی در می‌کوبیدند، انگار سر آورده‌اند! پشت آن صدای یاشار برخاست:
-وا کن این درو.
مادر از جا پرید و دل‌نگران وارد ایوان شد. تا خدمتکار به در برسد، یاشار ده بار دیگر به در کوبید. یوبه سمت پنجره‌ی چوبی بزرگی که با شیشه های سبز و زرد و قرمز پوشیده شده و داخل حیاط را کاملا نشان می‌داد رفت و دو لنگه‌اش را باز کرد. روی طاقچه‌ی چوبی‌اش نشست و به بیرون زل زد. در باز شد و یاشار داØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️