سایهی مترسک به قلم الهه محمدی
پارت پنجاه و هفتم :
چنان به سینهی در میکوبیدند، انگار سر آوردهاند! پشت آن صدای یاشار برخاست:
-وا کن این درو.
مادر از جا پرید و دلنگران وارد ایوان شد. تا خدمتکار به در برسد، یاشار ده بار دیگر به در کوبید. یوبه سمت پنجرهی چوبی بزرگی که با شیشه های سبز و زرد و قرمز پوشیده شده و داخل حیاط را کاملا نشان میداد رفت و دو لنگهاش را باز کرد. روی طاقچهی چوبیاش نشست و به بیرون زل زد. در باز شد و یاشار داØ
لطفا صبر کنید...
