سایهی مترسک به قلم الهه محمدی
پارت پنجاه و ششم :
سر داغش را روی سینهی یوبه گذاشت و فشار داد. کاملا بلد بود با عشوهگری، مردش را جذب کند.
به"آه و واخ"که زد، سیاوشخان دندانش را روی گردن یوبه گذاشت. گاز ریزی از گردنش گرفت و صدای "آخ"یوبه را به جان خرید. زیر گوشش گفت؛
-عشوههاتو بذار به وقتش. الان حالمو ازم گرفتی.
کُرک و پر یوبه ریخت. اما عقب ننشست. دلبرانه نگاهش کرد. سیاوشخان توی صورتش رفت و گفت:
-همه چیز یه زن واسه من زاییدن

لطفا صبر کنید...

آنیا
0عالی بود عزیزم ممنون