پارت پنجاه و پنجم :

از حمام قُرق شده که بیرون آمد، حالش حسابی جا آمده بود. مالک را پی دستورات جدید فرستاد و همراه پیشکارش سمت عمارت رفت.
باغ خان برخلاف عصرهای تابستان همیشه، خلوت بود. خدا را شکر کرد که کسی یا چیزی آرامشش را بهم نریخت. از اسب پایین آمد و افسارش را دست مسؤول اسطبل داد. به طرف پنج دری می‌رفت در تنهایی لختی بیاساید. ماهدخت از مقابلش درآمد و گفت:
-سلام آقو جان. همیشه به گردش.
دستهایش را به

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️