سایهی مترسک به قلم الهه محمدی
پارت پنجاه و چهارم :
ماشه را که چکاند، تیر به کنار کبک خورد و پرنده پرید. قُنداقهی تفنگ را زمین زد و به آن تکیه داد. برخلاف همیشه که با دار و دستهی پسران یحیی به شکار میآمد، کسی را همراه خود نکرد. جز خانزادش و مالک!
مروّت پیش آمد و گفت:
-چند وقتیه تیراتون خطا می ره دردتون به وجودم. طوری شده؟
آفتاب تند شد چشمش را زد. سر سیاوشخان به چپ برگشت و روی تخته سنگی نشست. دلش پُر از حرف بود. اما چیزی نگفت!
چ

لطفا صبر کنید...

آنیا
0ممنون نویسنده جان پارت قشنگی بود قلمت مانا