سایهی مترسک به قلم الهه محمدی
پارت پنجاه و پنجم :
از حمام قُرق شده که بیرون آمد، حالش حسابی جا آمده بود. مالک را پی دستورات جدید فرستاد و همراه پیشکارش سمت عمارت رفت.
باغ خان برخلاف عصرهای تابستان همیشه، خلوت بود. خدا را شکر کرد که کسی یا چیزی آرامشش را بهم نریخت. از اسب پایین آمد و افسارش را دست مسؤول اسطبل داد. به طرف پنج دری میرفت در تنهایی لختی بیاساید. ماهدخت از مقابلش درآمد و گفت:
-سلام آقو جان. همیشه به گردش.
دستهایش را به
لطفا صبر کنید...
