سایهی مترسک به قلم الهه محمدی
پارت پنجاه و سوم :
یوبه گفت:
-به گوشش نرسهها. اما سیاوشخان لااقل بشش، شش تا زن میاد. هم خوش بر و روئه هم خوش هیکل. وقتی شنُفتم قراره زنش بشم، برام مهم نبود زن داره.
ماهدخت پشت چشمی برای یوبه آمد و پرسید:
-ورپریده! مگه آقو جانمو دیده بودی؟
-یه روز، موقعی که بوآم گفت قراره تو روستا بچرخه، سر در سوار شدم و از بالای در دیدمش.
سقی از روی شعف زد و افزود:
-به واقع شاه سوار بر اسب بود. همون قصهای کÙ
لطفا صبر کنید...
