پارت پنجاه و چهارم :

ماشه را که چکاند، تیر به کنار کبک خورد و پرنده پرید. قُنداقه‌ی تفنگ را زمین زد و به آن تکیه داد. برخلاف همیشه که با دار و دسته‌ی پسران یحیی به شکار می‌آمد، کسی را همراه خود نکرد. جز خانزادش و مالک!
مروّت پیش آمد و گفت:
-چند وقتیه تیراتون خطا می ره دردتون به وجودم. طوری شده؟
آفتاب تند شد چشمش را زد. سر سیاوش‌خان به چپ برگشت و روی تخته سنگی نشست. دلش پُر از حرف بود. اما چیزی نگفت!
چ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آنیا

    0

    ممنون نویسنده جان پارت قشنگی بود قلمت مانا

    ۲ ماه پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    گوارای جان عزیزم

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️