هنجار شکن به قلم الهه محمدی
پارت هفتاد و دوم :
-راحت تکیه زدی به صندلی. پاهاتم سوار هم کن خوشنماتر بشی.
با صدای زنعمویش از جا پرید. اصلا توی آن دنیا نبود. از انعکاس صداها تأثیر میگرفت. بین زمین و آسمان داشت دست و پا میزد. به زنعمویش که نگاه کرد، نگاهش پر از خشم بود. نمیفهمید چرا از او عصبیست. واقعا فکر میکرد او بلایی سر نورا آورده است؟؟؟
-آدمِ بیگناه که ساکت نمیشینه. حتما ریگی به کفشت هست.
جگر خانم سراج داشت میØ
لطفا صبر کنید...
