هنجار شکن به قلم الهه محمدی
پارت هفتاد و یک :
سمیر توی ماشین نشست و دور زد. به یادش نمیآمد آنقدر سرعتش زیاد بوده باشد. اما هر چه جلو رفت، پایش را بیشتر روی گاز فشار داد. انگار دیگر ماشین داشت پرواز میکرد. برایش مهم نبود بلایی سرش بیاید. از لحظهای که نورا خودش را برای او رو کرد، مُرد. دیگر حیاتِ طبیعی و شوق جوانی در خود نمیدید. دچار حیات نباتی شده بود.
بالاخره رسید. ماشین را جلوی درِ باغ رها کرد بیآنکه قفلش کند یا داخل ببرد. در
لطفا صبر کنید...
