هنجار شکن به قلم الهه محمدی
پارت هفتاد و سوم :
تا از راهرو خارج شود، چند بار برگشت و به خانوادهاش نگاه کرد. چقدر دوستشان داشت. کاش نورا آرزوهایش را نشکسته بود. دوباره خطی روی شیشهی صاف دلش افتاد. ترکهای قلبش داشت زیاد میشد. هر آن منتظر بود از هم بپاشد. اما هنوز داشت آن راه سخت را جلو میرفت.
پشت فرمان نشست و از بیمارستان بیرون زد. مستقیم سمت لواسانات راند. آنجا هنوز آثاری بود که هیچ ازشان نمیدانست. آن لحظه که سربرگ کاغذها Ø
لطفا صبر کنید...
