هنجار شکن به قلم الهه محمدی
پارت پنجاه و ششم :
فصلششم
ماشینش را پارک کرد و مقنعهاش را از کنار دستش برداشت. آنرا شلختهوار روی سرش انداخت و مثلا مرتبش کرد. هیچ وقت از مقنعه خوشش نمیآمد و همیشه کج توی سرش مینشست. چانهاش یهور روی صورتش بود و لبههایش دالبری میایستاد. بیتوجه به مقنعهی کج و ماوج، کولهاش را برداشت و پایین رفت. تا به دانشکده برسد، به خودش غُر زد و مقنعه را اینطرف و آنطرف کرد. اگر هنوز دبستانی
لطفا صبر کنید...
