هنجار شکن به قلم الهه محمدی
پارت پنجاه و پنجم :
توی اتاق که رفتند و در را بست، صدای موزیک کمتر شد. نورا چراغ اتاق را زد و سمیر دستهایش را پشت سرش قلاب کرد. در همانحال جلو رفت و در یکقدمی نورا ایستاد. به چشمانش که مثل همیشه سرکش نبود و داشت رام نگاهش میکرد، خیره شد و پرسید:
-آوردی منو لب چشمه که تشنه برگردونی؟
متوجهی منظور سمیر شد و شانه بالا انداخت:
-چرا؟ شبم اینجا بمون.
سرش را مقابل نورا کج کرد:
-الاÙ
لطفا صبر کنید...
