هنجار شکن به قلم الهه محمدی
پارت پنجاه و هفتم :
وارد کلاس که شدند، جز یکی، دو پسر کسی را ندیدند. متعجب شدند و به هم نگاه کردند. نورا آدمی نبود که در اینگونه مسائل کنجکاوی کند. سر جایش نشست و صدف کنارش. اما آرسام نتوانست. رو به پسرها کرد و پرسید:
-بچهها کجان؟ من فک کردم ما دیر اومدیم.
پسرها شانهای بالا انداختند و بدون حرف زدن سرهایشان توی هم فرو رفت. اما معلوم بود زیرزیرکی نگاهشان میکنند. مانند کسی که زاغ سیاهشان را چوب می
لطفا صبر کنید...
