پارت پنجاه و چهارم :


سمیر سرش را به نشان تایید تکان داد و سارینا را جلو انداخت. هنوز با آنها فاصله داشتند که برخی‌شان جلو آمدند و مشغول احوالپرسی و تبریک گفتن شدند. بقیه نیز من‌جمله سینا بهشان پیوستند و سر و صداها بالاتر رفت. از حالت چشمانِ سینا که هر گاه نگاهش کرد انگار سمتش حمله می‌کرد، فهمید دلش خیلی از او پُر است. مخصوصا با کم‌محلی که در خانه‌ی عمویش کرد و دست به سیاه و سفید نزد‌. بی‌تفاوت حالت‌هاÛ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️