معشوقه مرداب به قلم سوگند عزیزی
پارت هفتاد و دوم :
ژیلا کنار در ایستاد و درحالی که چفت در را باز میکرد، به من چشم دوخت:
_ قدر این مهربونی رئیس رو بدون… تو خیلی خوششانسی که دخترش هستی!
پوزخندی زدم و بیحرف وارد فضای نیمه تاریک زیرزمین شدم. نگاهم میان آت و آشغالی که در آنجا بساط شده بود چرخید و با کمی دقت توانستم آن دو را در سه گوش اتاق پیدا کنم.
اهورا روی زمین نشسته و آرش با وضع بدی روی ویلچر تقریبا ولو شده بود. با نگرانی به سمت
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۸ ساعت پیش تقدیم شما شده است.

سوگند عزیزی | نویسنده رمان
غنچه عذاب وجدان داره.. خودش رو مقصر دزدیده شدن اونا میدونه... برای همین دوست نداره با بیخبری بیشتر عذابشون بده... جدا از این این اطلاعات رو تقریبا همه میدونن...
۱ ساعت پیشMobina
0نمیشه به پارتی برسیم که ارش بتونه حرف بزنه😂اونقدر به این قضیه سالم بودن آرش امیدوارم ها به هیچ چیزی امیدوار نیستم 😅
۷ ساعت پیشم
1الان باید اون کله پوکتو به کار بندازی و اون فلش لعنتی رو پیدا کنی با کمک اهورا 😏
۱۰ ساعت پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
فلش رو یه نفر دیگه قراره پیدا کنه😃
۸ ساعت پیشم
1پس می خواید آرشو از ابن حالت ژله ای و آبغوره گیری دربیارید لابد،شایدم اون شخصیت جدید،پریسا که هنوز پیداش نشده قراره پیداش کنه 😮🤭
۸ ساعت پیشم
1البته که تو با لال شدنت همه رو به این باتلاق کشوندی وگرنه اونا از کجا می دونستن چه خبره،حالا هم خانم طلبکاره 😠🙏🏻
۱۰ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

Mobina
0میدونید چیه به نظرم نظر ندم بهتره 😁من جای غنچه بودم این همه اطلاعات رو به هیچ کسی نمیدادم چطوری میتونه راحت به کسی اعتماد کنهه😕