نقش نهان به قلم آزیتا خیری
پارت سی و چهارم :
موبایلش را توی جیب جینش گذاشت و دو سه دگمهی میانی پیراهن آستین کوتاهش را بست. روی ایوان وقتی کتانیهایش را میپوشید با نگرانی به پنجرهی اتاق پدر و مادرش نگاه انداخت.
بیسر و صدا از حیاط گذشت و در نور تیر برق به دو سوی کوچه نگاه انداخت. پرنده پر نمیزد.
سوی خیابان پا تند کرد و با دیدن لندکروز سیاه پریوش بیاراده باز هم به اطراف نگاه انداخت. ریشهی خانوادگیشان در این محل عمØ
لطفا صبر کنید...
