نقش نهان به قلم آزیتا خیری
پارت سی و سوم :
باید عجله میکرد. از پلهها بالا رفت و قدم روی بام گذاشت. پسر جوان همسایه منتظرش بود. نصرت در خرپشته را قفل کرد و با عجله به سوی بام آنها دوید و وقتی دربارهی امنیت خانهاش به او سفارش میکرد، از پلهها پایین دوید.
نگار چشمش به آینه بود. نصرت را که دید نفس راحتی کشید و روی صندلی به عقب برگشت. نصرت با ابوعبید دست داد و چمدان را در صندوق ماشین جا داد. با عجله کنار نگار نشست و استارت زد.
لطفا صبر کنید...
