نقش نهان به قلم آزیتا خیری
پارت سی و دوم :
در صندلی فرو رفت و خیره به خیابان زمزمه کرد:
_انگار غم و دوری تو خونوادهی ما ارثیه!
نصرت نفس بلندش را بیرون داد و با لحن محکمتری جواب داد:
_ارثیهی من برای تو غم نیست دخترک! اون کارخونهست که انبارشو امشب آتیش زدن، اما اینجوری نمیمونه. درستش میکنم. نصرت نیستم اگه برنگردم و درستش نکنم!
نگار با نگرانی به طرفش برگشت. خواست حرفی بزند، اما چهرهی سنگی پدر و مشتهای محکمش
لطفا صبر کنید...

نغمه گلی
0هورا بالاخره به هم وصل شدند 🤩