پارت سی و دوم :

در صندلی فرو رفت و خیره به خیابان زمزمه کرد:
_انگار غم و دوری تو خونواده‌ی ما ارثیه!
نصرت نفس بلندش را بیرون داد و با لحن محکم‌تری جواب داد:
_ارثیه‌ی من برای تو غم نیست دخترک! اون کارخونه‌ست که انبارشو امشب آتیش زدن، اما این‌جوری نمی‌مونه. درستش می‌کنم. نصرت نیستم اگه برنگردم و درستش نکنم!
نگار با نگرانی به طرفش برگشت. خواست حرفی بزند، اما چهره‌ی سنگی پدر و مشت‌های محکمش

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت خانواده آقا رستم در رمان نقش نهان خانواده آقا رستم
آخرین نظرات ارسال شده
  • نغمه گلی

    0

    هورا بالاخره به هم وصل شدند 🤩

    دیروز
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️