نقش نهان به قلم آزیتا خیری
پارت سی و یک :
ابوحارث و پسرانش رفته بودند انگار.
بیمارستان خلوت بهنظر میرسید. نصرت روی پلههای بیمارستان نگاهی به اطراف انداخت و سوئیچ را از جیبش بیرون آورد. با دویست و هفت نگار آمده بودند بیمارستان. ریموت زد و در جلو را برای نگار باز کرد.
دخترک با پیراهن بلندی که چند قطره از خون رگ بازویش روی آن لک انداخته بود روی صندلی نشست. دلش یک حمام گرم میخواست و یک قرص خواب و یک بیهوشی طولانی، اما انگ
لطفا صبر کنید...

نغمه گلی
0نویسنده خوشگلم من عاشق این رمانم لطفاً اگه تونستی زود به زود پارت بذار .. ماشاالله به قلم ات 🌿🌸🙏🏻🤩😍🌟