پارت سی و یک :

ابوحارث و پسرانش رفته بودند انگار.
بیمارستان خلوت به‌نظر می‌رسید. نصرت روی پله‌های بیمارستان نگاهی به اطراف انداخت و سوئیچ را از جیبش بیرون آورد. با دویست و هفت نگار آمده بودند بیمارستان. ریموت زد و در جلو را برای نگار باز کرد.
دخترک با پیراهن بلندی که چند قطره از خون رگ بازویش روی آن لک انداخته بود روی صندلی نشست. دلش یک حمام گرم می‌خواست و یک قرص خواب و یک بیهوشی طولانی، اما انگ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت خانواده آقا رستم در رمان نقش نهان خانواده آقا رستم
آخرین نظرات ارسال شده
  • نغمه گلی

    0

    نویسنده خوشگلم من عاشق این رمانم لطفاً اگه تونستی زود به زود پارت بذار .. ماشاالله به قلم ات 🌿🌸🙏🏻🤩😍🌟

    ۴ روز پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️