نقش نهان به قلم آزیتا خیری
پارت سی :
نگار سوزن سِرم را از بازویش بیرون کشید و بیتوجه به خونی که از رگ بازویش جاری شده بود، روی تخت خود را بالا کشید. ترسیده بود و با دستی که روی دهانش فشار میداد، وحشتزده و در خفا گریه میکرد.
نصرت لحظهای کوتاه چشمانش را بست. امشب انبار کارخانهاش را آتش زده بودند و هر آنچه از محصول در آن مانده بود، دود شده و جز مشتی خاکستر از آن نمانده بود.
یک بزمجهی بیشرف دار و ندارش را بالا ک
لطفا صبر کنید...
