نقش نهان به قلم آزیتا خیری
پارت بیست و نهم :
با حالی پریشان نفس کشید و سرش را بالا آورد و چشمش به سرگرد ستوده افتاد. ستوده اشارهای کرد و نصرت دستی به موهای بلند دخترش کشید.
با قدمهایی آرام از تخت دور شد. ستوده کنار ایستگاه پرستاری منتظرش بود. نگاهی به سراپای او انداخت و پرسید:
_خودتون بهترید جناب زرین؟
او شانه بالا انداخت و نومیدانه زمزمه کرد:
_خیلی خوبم!
ستوده تأسفبار سری تکان داد و گفت:
_کارگرایی رو که انبار
لطفا صبر کنید...
