نقش نهان به قلم آزیتا خیری
پارت بیست و هشتم :
رهی با کلافگی به خانه اشاره کرد و پریوش از ماشین کیف و موبایلش را برداشت. ریموت زد و جلوتر از فرنوش به سوی خانه راه افتاد. سودابه با تردید از مقابل در خود را کنار کشید و پریوش وقتی پا روی پلهی کوتاه حیاط میگذاشت، با لبخند گفت:
_سلام. خوبید خانوم؟
و با تردید به رهی نگاه کرد. رهی با عجله گفت:
_مادرم هستن، سودی خانوم.
پریوش دستش را به سوی سودابه دراز کرد. او دستش را فشرد و وق
لطفا صبر کنید...
