نقش نهان به قلم آزیتا خیری
پارت بیست و هفتم :
نوردخت با قدمهایی بلند به سوی پله راه افتاد، اما چند قدم جلوتر با عجله راه رفته را برگشت. نگران بود مراحل کار را درست انجام نداده باشد. با وسواس دوباره گوگل را چک کرد. همهی مراحل را به دقت پیش برده بود، جز شستن انگورها که با وجود مادرش و ترس از او امکانش نبود!
دلش آشوب بود. هم از عاقبت کارش میترسید و هم کنجکاوی مثل خوره به جانش افتاده بود. خمره را به سختی عقبتر کشید و یکی دو تا از دی
لطفا صبر کنید...
