پارت بیست و ششم :

ویبره‌ی موبایل را شنید و روی پاشنه‌ی پا به عقب چرخید. از پنجره فاصله گرفت و پک محکمی به سیگارش زد. جواب داد:
_بگو اباذر!
مرد آن سوی خط نفس‌نفس می‌زد. همزمان صدای فریاد و فحش و ناسزا هم شنیده می‌شد. میان آن هیاهو اباذر گفت:
_آقا... این‌جا قیامته... خودتونو برسونین.
نصرت با نگرانی پرسید:
_چی شده؟ این صداها برا چیه؟
اباذر حالا تقریبا فریاد می‌زد:
_کارگرا شلوغ کردن... ریخت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت خانواده آقا رستم در رمان نقش نهان خانواده آقا رستم
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️