نقش نهان به قلم آزیتا خیری
پارت بیست و ششم :
ویبرهی موبایل را شنید و روی پاشنهی پا به عقب چرخید. از پنجره فاصله گرفت و پک محکمی به سیگارش زد. جواب داد:
_بگو اباذر!
مرد آن سوی خط نفسنفس میزد. همزمان صدای فریاد و فحش و ناسزا هم شنیده میشد. میان آن هیاهو اباذر گفت:
_آقا... اینجا قیامته... خودتونو برسونین.
نصرت با نگرانی پرسید:
_چی شده؟ این صداها برا چیه؟
اباذر حالا تقریبا فریاد میزد:
_کارگرا شلوغ کردن... ریخت
لطفا صبر کنید...
